تبليغاتX
تو نیلوفر شدی , من اشک مرداب
دریا در آب و آتش

سلام به دوستان عزیز و بزرگوار . پیشاپیش عید سعید قربان را تبریک می گویم . امروز شعری دارم برای دختر عزیزی به نام مائده که ظاهرا نوشته های من ، برای شمیم را دنبال می کند . مائده عزیز حتما معنای اسم قشنگت را می دانی یعنی نعمت آسمانی و بهشتی ، خوان الهی ؛ که مدت ها ، ابری برای حضرت عیسی علیه السلام می آورد و در آن انواع و اقسام نعمت های بهشتی چون عسل و زیتون و ماهی و ... بود . مائده عزیزم امیدوارم از این شعر خوشت بیاید . من تصورات ذهنی خودم را از شما به قلم آوردم چون شما را ندیده و نمی شناسم و اگر تفاوت و نقصی در وزن عروضی اشعار وجود دارد به دل پاک خودت ببخش . برایت آرزوی موفقیت و سلامت و سعادت دارم . امیدوارم همیشه در پناه خدا باشی.

 

مائده ، دختر من !

عسل زندگی ام !

ای همه عشق و همه هستی من

خواب تو پاک تر از شیطنت ابر سپید

و نگاهت ... شیرین

همچو شیرینی یک سیب ِ سرخ

بر بلندای یک شاخه ی سبز  

یاس لبخند قشنگت

در نگاهم دیرین

 ای همه عشق و همه هستی من !

دشت سر سبز خیالم

گم شده در خم گیسوی سیاهت

و دلم هم آنجا

بین زلفان قشنگت در بند

که شده مبهوت رخ چون ماهت

 مائده ، دختر من !

تو که در بیداری

روشنای دل  ِ تنهای منی

تو به وقت بازی

شادمان تر ز طلوع خورشید

می فشانی زر لبخند به چشمان من

می درخشی چون شعله ، در تن خسته من    

تو شکوه رویش در بهاران هستی 

 مائده ، دختر من !

با تو خواهم گفت 

سخن از عشق و محبت

سخن از قلبی پر نور

و نگاهی که به راهت مانده

از پی لحظه ی دور

با تو خواهم گفت

از دل و عشق و  عطش

قلب پاکم چون آب

عشق سوزان : آتش

و نیازی که به سوی هر دو

عطشی در دل من ساخته است

 با تو خواهم گفت

از عشق و از فریاد

تو که شمع سحر و قصه ی شب های منی

تو که شیرینی لب های منی

تو سکوت و سخن و بیداری

تو که آرامش تب های منی

 مائده ! دختر من !

من وجودم با تو

تار و پودم با تو

نفس و بغض و نگاهم  با تو

و دعایم

چون دو بال همراه

همره دائمی ات باد

 مائده ! دختر من ! 

عسل زندگی ام

تو گلی از جنس خدا

از جنس بهاران هستی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 16:23  توسط آب و آتش | 

شمیم عزیزم ،

هر دانه ای این قابلیّت را دارد که روزی گیاه ، بوته و یا درختی گردد . برای رسیدن به این تکامل زمینه های مساعدی لازم است ولی تلاش آن دانه بیش از هر چیز اهمیّت دارد . گاه مشکلاتی در راه پیشرفت آن دانه قرار می گیرد ؛ دانه تلاش می کند ، امّا شرایط خاک برای رشد او مهیّا نیست . گاه دانه در خاکی مساعد مسکن می گزیند امّا باران و رطوبت کافی نیست تا او را از خشکی برهاند و زنده نگه دارد ... حتی اگر این مرحله را هم سپری کند ، رشد کند و در زمین ریشه بگستراند ، سبز شود رو به سوی آسمان بلند کند ، به ناگاه ممکن است دستی بی رحم او را از ساقه جدا کند .... !!!!

 شمیم عزیزم ، در این صورت به نظر تو مقصّر کیست ؟ ... دانه ؟ .... شرایط نا مناسب ؟ .... دست بی رحم ؟ .... یا اندیشه ای ناپاک که دست را به چیدن واداشته است ؟ ....

شمیم عزیزم ، رسیدن به تکامل آرزوی هر موجودی است و در میان تمام موجودات این آدمی است که بیشترین سختی ها را در رسیدن به هدف خود دارد و از طرفی باز همین آدمی است که می تواند برای هر مشکلی راه حلی به دست آورد . 

عزیزم ، در راه رسیدن به هر هدفی در زندگی ، دست از تلاش و مبارزه برندار که اگر شکست را بپذیری نابود می شوی . به خدا توکل کن و از او بخواه که بهترین ها را برایت فراهم کند و خود نیز در رسیدن به تکامل پایدار باش .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:23  توسط آب و آتش | 

احساسم پشت پنجره ای از عشق ایستاده بود و سرک می کشید

عقل که او را دید با تیر و کمانی عاقلانه به سویش نشانه گرفت

تیر عقل به قلب احساسم اصابت کرد و آن را کشت 

خون عشق وجودم را رنگین کرد

و من ... نمی دانم

خون بهای احساسم را چگونه از عقل خود بستانم ؟!

چگونه ؟!

آب و آتش

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:47  توسط آب و آتش | 

 

 راه به من نشان بده ، سوی دلت رها شوم

غصّه فرامشم شود ، گلشنی از صفا شوم

نام تو بر لب آورم ، لحظه به لحظه دم به دم

در قدم تو سر نهم ، نه ، به رهت فدا شوم

قالب شعر من تویی ، قافیه ساز من تویی

حرف به حرف تو منم ، جلوه ای از خدا شوم

واژه ی عاشقانه ام ! تویی تویی هجای من

حال چگونه شعر را مصرع تک هجا شوم ؟

یاد تو آمد و مرا به اوج عاشقانه برد

درین جهان عاشقی چگونه بی وفا شوم

چشم و نگاه و واژه ام ! نشانه ام ! بهانه ام !

با تو همه ترانه ام ، چگونه بی صدا شوم ؟

نام مرا اگر بری ، یاد مرا زنده کنی

نور به قلبم بدهی ، جهانی از صدا شوم

آب و آتش - بهار  87

 


با عرض صمیمانه ترین سلام ها و درود ها خدمت همگی دوستان عزیزی که در این مدت به وبلاگ من سر زدند . از همه ی عزیزان عذر خواهی می کنم و سر فرصت پاسخ همه ی عزیزان را خواهم داد . از دوستان گرانقدری هم که مرا محرم راز خود دانسته و برخی مطالب خصوصی را با من در میان گذاشتند  بی نهایت سپاس گزارم . امیدوارم لایق اعتمادی که به من دارید باشم .

منتظر حضور دوباره گرم شما هستم .

پیروز باشید و برقرار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:9  توسط آب و آتش | 
 

 

شمیم عزیزم

 

تولدت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:4  توسط آب و آتش | 

سلام به همه ی دوستان عزیز . امیدوارم طاعات همه قبول درگاه حضرت حق باشه . اومدم بگم توی روزای باقی مونده از ماه رمضان برای یه بیمار دعا کنید .  یه خانمه . شما هم برای شفای ایشون  و همه مریض ها دعا کنید . بی نهایت سپاس گزارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 14:31  توسط آب و آتش | 

 شمیم عزیزم !                                                                                                                                                           زمانی که من در دوران کودکی به سر می بردم ، حرف ها و آموزش ها بسیار متفاوت با امروز بود ، هر چند که فاصله ی زیادی نیست ، اما امروزه دلایل زیادی باعث اینهمه تفاوت شده است . به یاد دارم زمانیکه در دوران ابتدایی تحصیل می کردم نه تنها من، که اکثر بچه های هم سن و سال من و هم کلاسی هایم، تصور درستی از خدا نداشتیم... همیشه فکر می کردم خدا ترسناک است و در کمین نشسته تا آدم ها گناهی مرتکب شوند و او به بدترین شکل آدم ها را مجازات کند... من تقصیری نداشتم که اینگونه می اندیشیدم... اگر اشتباهی کودکانه را مرتکب می شدیم ، شایسته مجازات و جهنم خدا بودیم ،(جمله ای که متأسفانه امروزه هم گاه می بینم که برخی والدین علی رغم تمام ادعاهایی که دارند به فرزندان  کوچک خود می گویند) اگر یک تار موی سرمان را نا محرم می دید، تا ابد در آتش خشم خدا می سوختیم ، اگر شیطنت می کردیم ، خدا ما را دوست نداشت ، اگر نماز صبح ده سالگیمان قضا می شد ، خدا خشمگین می گشت و بر ما غضب می کرد و رزق و روزی اش را از ما می گرفت ...  اگر ... اگر .... و اگر ....                                                                                                                                                                     همیشه در عالم کودکی فکر می کردم اگر قرار است اینگونه مجازات شویم ، پس هدف از خلقت ما چه بوده است ؟ اصلا چرا خدا ما را آفریده که بعد مجازاتمان کند ؟ مگر نعوذ بالله بیکار بود که درد سر برای خود بسازد . سوالاتی از بزرگتر ها و معلم ها می پرسیدم ولی جوابی قانع کننده ای نمی گرفتم، شاید سوالات من عجیبب ود؟ حتی زمانی که در دانشگاه تحصیل می کردم تا امروز نیز بسیاری از سوالاتم بی پاسخ ماند و جالب اینکه استاد محترم یکی از دروس عمومی، احتمالا به خاطر سوالاتم ، پایان ترم به من نمره صفر عنایت کرد...!!!!!! و سوژه ی خنده من و هم اتاقی هایم را به مدت یک ترم تضمین کرد !!! درسی که ترم بعد با استادی دیگر نمره 18 نتیجه اش بود . به یاد دارم وقتی کلاس چهارم ابتدایی بودم ، در مدرسه ، کتابچه کوچکی به هر یک از دانش آموزان دادند که تعدادی از سوره های کوچک قرآن را به همراه تصاویری داشت که ما باید حفظ می کردیم ... کاش آن کتابچه را نگه می داشتم تا می دیدی در کنار آیات الهی چه تصاویر وحشتناک و اضطراب آوری برای کودکان قرار داده بودند. می خواستند ما را با قرآن مأنوس کنند ، اما نمی دانستند چگونه ؟ می خواستند ما کلام خدا را بیاموزیم ، اما نمی دانستند چگونه ؟ شاید چون زمان جنگ بود ، اهمیّت چندانی به آموزش داده نمی شد ؟ اما آیا من و هم سن و سال های من که کودکان جنگ بودیم ، تقصیری داشتیم ؟                                                                                     صادقانه بگویم ... من که دلم نمی خواست آن کتابچه را داشته باشم ، از تصاویر آن هراس داشتم ، تصاویری از سیل و زلزله و آتشفشان و فوران کوه و حمله ملخ ها و ... هر گاه کتاب را در دست می گرفتم ، ترسی از قیامت و عذاب خدا وجودم را لبریز می کرد که نمی توانستم تمرکزی برای یادگیری داشته باشم ... آن موقع هنوز ده سال هم نداشتم .... این درست بود ؟ آیا این درست بود که روح لطیف و کودکانه ما را اینگونه آموزش می دادند ؟ بزرگتر که شدم و خواندن قرآن را آموختم، فهمیدم، خدا با آنچه در اندیشه ام شکل گرفته بود بسیار متفاوت است ، خدا آنگونه نبود که به ما گفته بودند، خدا آنگونه نبود که من می پنداشتم . وقتی آیاتی از قرآن را با معنای فارسی آن می خواندم، می دیدم که آیات لطف و رحمت الهی بسیار بسیار بیش از آیات عذاب است. می دیدم که خدا چون پدری مهربان با آدمیان سخن می گوید و چون مادری عاشق آغوشش را برای پناه دادن انسان ها باز نگه داشته است، می دیدم که خدا بخشنده است و گناه گنهکاران را هر چند بزرگ می بخشد، دیدم که خدا چون ما آدم ها کوچک و حقیر نیست...                                                                                                                                                                           و امروز می توانم ، خدا را نه تنها در کنار خود که در ذره ذره وجودم احساس کنم ، امروز می توانم او را در عطر شاخه ای گل استشمام کنم . امروز می توانم او را در تنفس یک برگ ببینم . امروز می توانم او را در طلوع و غروب خورشید نظاره کنم . امروز می توانم او را در تمام هستی جاری و زنده ببینم . امروز می توانم در دریای بی پایان محبتش قدم بگذارم و عاشقانه و بدون اضطراب با او سخن بگویم . امروز می توانم خدا را در قلب خود ببینم و باور کنم که هیچگاه تنها نیستم چون او مرا تنها نمی گذارد....                                                                                                                                                           شمیم عزیزم !  در اندیشه تو خدا مهربان ترین است ، بخشنده ترین ، بهترین ، دوست داشتنی ترین ، شایسته ترین ، شنواترین و هر صفت عالی نیکی که تصور کنی ... خدا کسی است که تو را تنها نمی گذارد ، اوست که اگر اشتباهی از روی نا آگاهی انجام دادی تو را ابتدا می بخشد و بعد راهنمایی می کند. اوست که چون مادری مهربان تو را در آغوش می گیرد و درستی را در گوشت زمزمه می کند . اوست که اشک های پشیمانی را از گونه های خزان زده ات می زداید. اوست که چون پدری مهربان تو را می بخشد زیرا تو پاره ی تنش هستی .... او بهترین و خستگی ناپذیرترین معلمی است عاشقانه و همواره خوبی ها را به تو می آموزد.                                                                                                                                 عزیزم ! من جز بزرگی و لطف و مهربانی خدا چیزی به تو نیاموخته ام . من جز خوبی و عشق او کلامی در گوش تو زمزمه نکرده ام و تو نیز با تمام خوبی ها زندگی کن . تو نیز این مهربان یار عاشق را در قلبت جاودانه نگه دار .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:37  توسط آب و آتش | 

 

علی گل این جهان چون شبنم اوست

خدا دانــــــــــــد که یک دریا نم اوست

 

شبی از پشت يك تنهايی نمناك و بارانی ،

تو را با لهجه ی گل های نيلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهای ام روئید با حسرت جدا کردم ....

ایام شهادت امام عدالت پیشه حضرت علی علیه السلام  را به شما عزیزان

 تسلیت می گویم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:25  توسط آب و آتش | 

دلتنگ روزهایی هستم که سخن تو ، چون عطر گل ها مشام جانم را نوازش می داد

و محبت بی دریغت ، بی قراری قلبم را قرار می بخشید .

دلتنگ ، دلتنگی های تو هستم ، دلتنگ نگاه عاشقانه و زمزمه های تنهایی ات ...

دلتنگ تمام لحظه هایی که برایم شعر سرودی و من نشنیدم .

دلتنگ تمام اشک هایی که از چشمان مهربانت جاری شد و من ندیدم .

ولی ... تو خود بگو ...

اگر روح من و تو یکی نیست ! چرا وقتی تو را به یاد می آورم ، طبیعت هم به وجد می آید ؟

چرا وقتی به تو می اندیشم ... همه چیز تداعی یادت را در من زنده می کند ؟

چرا وقتی تو در من زنده می شوی ... چشمانم بارانی می شود و قلبم بی قرار

اگر نبود این دلتنگی ها ... چگونه آرام می گرفتم ؟

اگر نبود این نوشتن ها .... چگونه این دلتنگی را تاب می آوردم ؟

اگر نبود عشق جاودانه ی تو .... چگونه در این دنیا زندگی می کردم ؟

عاشقانه با من باش ....

عاشقانه دوستم بدار ...

عاشقانه دوستت دارم چون همیشه ... تا همیشه ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 16:42  توسط آب و آتش | 

شمیم عزیزم !

اگر روزی در زندگی به جایی رسیدی ، به قول امروزی ها ، برای خودت آدم حسابی شدی ... فراموش نکنی که افرادی هم نیازمند کمک تو هستند . فراموش نکنی که چشم عده ای به دست توست که دستت را برای یاری آنها دراز کنی . مبادا به کسی که زمین خورده بی توجهی کنی . مبادا تنگ نظری و خسّت در وجودت راه پیدا کند و چشم پیشرفت دیگران را نداشته باشی .

عزیزم ! خاطره ای برایت می گویم که بی ربط به این چند جمله نیست ....

نوجوان بودم و در یکی از محله های معمولی شهر زندگی می کردیم . اهالی ابتدا تا انتهای خیابان همدیگر را می شناختند و از زندگی یکدیگر کما بیش خبردار بودند . در همسایگی ما خانواده ای زندگی می کردند که از بد حادثه پدر خانواده ، تصادف کرده بود و با دست و پایی گچ گرفته ، خانه نشین شده بود . گاهی وقت ها که جلوی در حیاط منزلشان می نشست او را می دیدم . چند تایی فرزند داشت و فکر می کنم شغلش دست فروشی بود .

تا اینجا را در خاطر نگه دار .

نبش خیابان که به خیابان اصلی متصل می شد سوپر مارکت بزرگی بود که مواد غذایی و خوار و بار به فروش می رساند . مشتری .... الی ما شاء الله .... فراوان داشت و به تبع وجود مشتری ، در آمد خیلی خیلی خوبی هم داشت. این مطلب را با اطمینان می گویم چون می دیدم ، از طرفی ، با دختر برادر صاحب آن سوپر به نام مهسا در یک دبیرستان درس می خواندیم و با هم دوستانی صمیمی بودیم که گاه از در آمد عمویش می گفت و غیر از این ، ظاهر سوپر که هر روز پیشرفته تر از روز پیش می شد و شعبه 1 و 2 که در خیابان های اطراف افتتاح کرده بودند نشان از این پیشرفت داشت .

جالب تر اینکه منزل آن آقایی که تصادف کرده بود ، دیوار به دیوار سوپر بود . یعنی صاحب سوپر تا حدودی هم از وضع همسایه اش خبر داشت و هم نزدیک ترین همسایه به آنها بود ...

تا اینجا متوجه شدی که داستان از چه قرار است .

یک روز صبح که من و مهسا به دبیرستان می رفتم ، دیدیم همسر آقایی که تصادف کرده بود به همراه پسرش که حدود 12 سال داشت از داخل یک وانت آبی رنگ صندوق هایی از میوه و سبزیجات را جلوی در حیاط منزلشان قرار می دادند . به مهسا گفتم : فکر کنم این بنده های خدا می خواهند برای امرار معاش خود جلوی در حیاطشان اینها را به فروش برسانند .

مهسا هم در تأیید حرف من گفت : ظاهرا" اینطور است .ظهر که با مهسا از دبیرستان بر می گشتیم .... بله حدس ما درست بود . چند نفری هم ایستاده بودند تا اجناس مورد نیاز خود را خریداری کنند. ابتکار خوبی بود و آن خانواده می توانستند بدون نیاز به کسی مخارج زندگیشان را تا حدودی ، تأمین کنند ... . طرح خوبی بود اگر انسان های پلید و حقیر اجازه می دادند . انسان هایی که جز به خود نمی اندیشیدند ، کسانی که حاضر بودند برای به دست آوردن اندکی از مال دنیا ، دیگری را نابود کنند و از این کار ابایی نداشتند . انسان های حقیری که درد و رنج همسایه خود را می دیدند و هیچ اهمیت و توجهی به آنها نداشتند.... می دانی چه اتفاقی رخ داد ؟؟؟

عزیزم ! این واقعیت است که می گویم ، نه داستان و قصه . واقعیتی است که آن روزها وجودم را می سوزاند و حقارت و پستی این افراد ، روحم را رنج می داد . واقعیتی که تا امروز هر گاه تصور می کنم ، قلبم به درد می آید . واقعیتی که شاید کمتر کسی راضی به انجام آن می شد و چقدر بدبخت است کسی که تا این حد تنگ نظر و پست باشد.می دانی چه اتفاقی افتاد ؟

فردا صبح که من و مهسا طبق معمول  به دبیرستان می رفتیم صاحب سوپر را دیدیم که مقادیر متنوع و انبوهی از میوه ها و سبزیجات را جلوی در مغازه اش خالی می کرد ؟ !!!!!! ( سوپر مواد غذایی و میوه چه ارتباطی با هم داشتند !!!! من نمی دانم !!!!!! .)

نمی دانی دیدن این صحنه چقدر برایم نفرت انگیز بود ، چرا باید .... آدمی تا این حد پست و حقیر باشد . واقعا اینگون افراد به چه چیز فکر می کنند ؟ به اینکه مبلغی  در آمد خود را افزایش دهند ؟ به چه قیمتی ؟ به قیمت شکستن دیگران ؟

بله از آن روز به بعد هر روز صبح صاحب سوپر مارکت چند ستاره زنجیره ای ، یک وانت میوه و سبزیجات جلوی مغازه اش خالی می کرد و تا عصر همه را به فروش می رساند چون مشتری فراوانی داشت و خانواده  همسایه اش که تصادف کرده بودند .... واقعا" نمی دانم چه بر آنها می گذشت .

 

نظر شما در باره این داستان چیست ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:2  توسط آب و آتش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای که می بینی مرا در این خزان با پشت خم / این زمستان را مبین من هم بهاری داشتم

اینجا برای تنها ستاره آسمان قلبم، برای دختر کوچکم می نویسم .

عزیزانم !
مخاطب نوشته های من فقط شمیم نیست. قبل از او ، خودم مخاطب این نوشته ها هستم ،خود
گمشده ی وجودم و روح نا آرامم که مدت هاست سرگشته است ، روحی که روزی عشق را با
زیباترین رنگش از عزیزی آسمانی آموخت.... و چه زیبا بود این آموختن ....

شمیم زندگی من !
با توجه به روحیه نا آرامم عنوان آب و آتش را مناسب دیدم البته این انتخاب بی دلیل نیست. آب و آتش هر کدام چندین معنا و مفوم و نماد دارند... که دردست نوشته هایم خواهی دید . اینجا ، آب و آتش همان روح و قلب من است که در تقابل هم قرار گرفته اند. آری ..... تقابل آتش و آب ؟!!!! ... تقابلی که رشد می دهد و می پروراند ....

زمانی ، سخنی از عزیزی می شنوی که وجودت را می سوزاند چون آتش ، می سوزی تا خالص شوی ، پس آتش مقدس است که می سوزاند ، حقارت های وجودت را می سوزاند تا تو را ارزش دهد ؛ و تو ... ، عاشقانه می سوزی تا وابستگی ها و تعلقاتت را کمتر کنی ... روزها می گذرد .... شاید ماه ها و گاه سال ها ... ناگهان می بینی که وجود چون آتشت ، آب شده است ... آری آب ، آب شده است تا روحت را زندگی ببخشد .در میان آتش درون ، یکباره می بینی که تمام وجودت آب شده است تا تو را متولد کند، اما این بار تولدی از نوعی دیگر ... تولد عشق ، تولد شناخت ، تولد خوبی ، تولد نور و روشنایی...
عزیزم !

اینجا برای تو می نگارم. قصــدم پند و اندرز نیست بلکه داشتن جایی است برای بیان
عاشقانه ها یم برای تو ؛ تا بدانی هرگز فراموشت نکرده ام ... نه دیروز و نه امروز ... که هیچگاه از یاد نخواهی رفت. می خواهم بدانی آنچه برای تو کردم در حد توانم بود نه آنچه دوست داشتم .
عزیزم ! تا همیشه دوستت دارم .
دوستان عزیزم ! استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع و نام آب و آتش بلامانع است . با سپاس


پیوندهای روزانه
نرجس
دریا دلان
فرهنگ و اندیشه
فیروزه
انجمن شاعران ایران
فریاد سکوت مترسک
امیر
عاشق مرگ
منتظر و چشم به راه آمدنت
دیباچه سکوت – آیات
از هر دری بیای مشتری میشی - مهنّا
مهرگان - زهره
وحید چگینی
طعم خیس اندوه - حمید
خسته دل - محمد
نسیم پریشان
شهر تاش - مریم
نا کجا آباد - اورنگ زیب
هرگز نگو عشق میمیرد - لاله
عشق آسمانی - مریم
به سوی خدا برویم - علی
طلوع دوباره – جهانمهر هروی
زندگی زیباست – حسین سروری
دنیای بسکتبال - سید
شهر فرنگ از همه رنگ - مهربون دل
محمدمتین لبخند خدا
عشق فقط یکی اونم خدا - فرزند خاک
یه دنیا عاشقانه دوستت دارم - سعید
باران من و تو - قلب باران
قاصدک
باور عشق- آقای دشتی زاده
امواج دریای دل - محمد
زندگی زیبا - خوشبخت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

" loop="-1" >