تبليغاتX
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
یکی پیمـــــــانه پر کرد و به من داد ، که از آب وی آتش در من افتاد

... و تو را دیدم که پاره ای از منی ، بلکه دانستم که مرا همه جان و تنی ، چنانکه اگر آسیبی به تو برسد به من رسیده ، و اگر مرگ به سر وقتت آید ، رشته ی زندگی مرا بریده ...

فرزندم در آنچه نمیدانی سخن مگو و آنچه بر دوش تو نیست بر زبان میاور .

راهی را که در آن از گمراهی می ترسی ، مرو که هنگام سرگردانی ، باز ایستادن بهتر است از به بدی در افتادن ....

به شکیبایی در آنچه ناخوشایند است ، خو گیر که شکیبایی ، خویی پسندیده و ارجمند است .

آنچه از پروردگارت خواهی ، تنها از او خواه که به دست اوست بخشیدن و باز داشتن . فراوان نیکی خواه و هر چه را بهتر است بگزین .

بکوش تا جستجوی تو از روی دریافتن و دانستن باشد نه به تاریکی در افتادن و ستیز را بالا بردن و پیش از اینکه این راه را بپویی ، باید که از خدای خود یاری جویی ...

و بدان که پیشاپیش تو راهی است دراز و جانگداز و تو بی نیاز نیستی در این تکاپو از جستجوی نیکو . توشه ی خود را به اندازه گیر چنانکه تو را رساند و پشتت سبک ماند ، و بیش از آنچه توان داری بر پشت خود منه که سنگینی آن بر تو گران آید ... 

جملاتی از  نامه ۳۱ - نهج البلاغه

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:29  توسط بانوی سپندارمذ   | 

 ای نوبهار خندان ، از لامکان رسیدی / چیزی به یار مانی ، از یار ما چه دیدی ؟

خندان و تازه رویی ، سرسبز و مشک بویی / همرنگ یار مایی ، یا رنگ از او خریدی ؟

سلام و هزاران درود به دوستان و همراهان عزیز . نوروز بر شما مبارک باد . سالی سرشار از آرامش و

عشق و سعادت و شادی برای همه آرزو دارم .


شمیم عزیزم ! دیدن مشکلات و فقر دیگران برای من خیلی درد آور و  ناراحت کننده است و دردناک تر از آن این است که این مشکلات را ببینی و نتوانی کاری برای آنها انجام دهی. وقتی کودکی نزار را می بینم که برای فروش چیزهایی که دارد چقدر به دیگران التماس می کند قلبم به درد می آید. شمیم من ! زمانی که من دانشجو بودم ، هنگام ناهار که تنها یا با دوستان به سلف سرویس می رفتم ، پسر بچه کوچکی بود که گاهی وقت ها روزنامه با خودش می آورد و بیرون سلف آنها را به فروش می رساند. چهره ی آن کودک پاک و معصوم بود و اندامی نحیف داشت. گاه می دیدم که تکه نانی در دست می گرفت و به گاز زدن آن مشغول می شد. وقتی آن صحنه را می دیدم به سختی خودم را کنترل می کردم تا اشکی نریزم . خیلی از دانشجویان بدون توجه عبور می کردند و می رفتند، عده ای از او روزنامه می خریدند و کمتر کسی بود که غذایش را با او شریک شود. ولی می دانی عزیزم که من تحمل دیدن این صحنه ها را ندارم ... نمی توانستم مثل  عده ای بی تفاوت ،  به راحتی ، غذایی را بخورم که عطر آن را شخص گرسنه ای استشمام کرده بود . مقداری از غذایم را برای آن پسر بچه می بردم و او با چشمانی سرشار از شوق نگاهم می کرد و غذا را می گرفت. شاید اینگونه می خواستم روح نا آرام خودم را آرام کنم . اما نمی شد و این نا آرامی ها ادامه داشت و هنوز هم گاه دلم مثل دریا طوفانی می شود. این روزها که سالی دیگر به پایان می رسد و روزهای نیامده به انتظار آمدن ایستاده اند ، آرزوهای قشنگت متعلق به تمام هستی باشد نه منحصر به خودت. خدا را برای تمام داشته هایت سپاس گو باش و بر نداشته هایت غم مدار که او بهتر می داند ظرفیت ما چقدر است . مهربانم ، این روزها.  دلم آرزویم این است : روزی را ببینم که فقر و نیازمندی نه تنها در  این شهر که در پهنه ی این سرزمین و در هیچ کجای دنیا وجود نداشته باشد و تمام مردم با هر شکل و رنگ و زبانی که هستند در آسایش و شادی زندگی کنند و می دانی که این آرزو چگونه محقق خواهد شد ؟ کاش من و تو هم شاهد شادی تمام هستی و انسان ها در چنین روزی باشیم . دوستت دارم عزیزم . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:49  توسط بانوی سپندارمذ   | 

سلام و هزاران درود به شما دوستان عزیزی که به این کلبه قدم می گذارید . با عرض پوزش از شما عزیزان ، از اواخر این هفته مدتی ، حدود دو ماه نمی توانم مطلبی بنویسم و یا به دیدنتان بیایم اما همیشه به یادتان هستم و دلم برای همه شما تنگ خواهد شد . کمی مشغله و گرفتاری و کارهایی که باید به انجام برسانم . از اینکه که نتوانستم حضوری از یکایک شما عذر خواهی کنم ، پوزش می طلبم . روزهای خوشی را برایتان آرزومندم و امیدوارم عمری باقی باشد تا مجددا از حضور عزیزانی چون شما بهره ببرم . من مدتی نیستم اما در این خانه به روی شما همواره باز است .. شما تشریف بیاورید ... نیازمند دعای خیرتان نیز هستم ... این هم شعر زیبایی از بهروز یاسمی تقدیم به شما عزیزان :

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش را ، ز غزل هاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسّم ، به تکلـّم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخن هاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است؟
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من ، آن شبح شاد شبانگاه تویی
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست ، به انکار مکوش...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 16:35  توسط بانوی سپندارمذ   | 

 سال نو میلادی بر همگان مبارک باد .

از خدا می خواهم که امسال سال خوبی برای همه ی مردم دنیا باشد . آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 13:9  توسط بانوی سپندارمذ   | 

 امروز ... میلاد تو تنها نیست

میلاد من است

روز کامل شدن من با تو

من ِ از نیمه ی خود

کمتر  ِ ناچیز از تو

روز میلاد تو روزی است که عشق .... به حقیقت پیوست

و تو عشقی ، خود عشق

روز میلاد تو بود ماه ، خورشید

و هر آن چیز که از نور به خود می بالید

غرق در شرم خوش آمد می گفت

به تو که معنی نوری ... خود  ِ نور

روز میلاد تو شادی گم شد

در تپش های پر از شوق دل بی تابم

روز میلاد تو عالم پر شد

از صدای پر از احساس ِ سراسر شادی ِ پاک و نابم

روز میلاد تو ، ابر

از سپیدی دلت آب شد و بر من ریخت

روز میلاد تو ، صبر

با تمامی وجودش

همه بی تابی را سخت در آغوش کشید

روز میلاد تو بود

که خداوند به من گفت : مرا خواهی یافت

یک نفر هست کمی آن سو تر

که در او ... من ، با عشق متجلـّی شده ام .

شعر از ایمان پارسا
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 8:7  توسط بانوی سپندارمذ   | 

سلام به دوستان عزیزم

یلدا بر همگان مبارک .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:33  توسط بانوی سپندارمذ   | 

تا آسمان ها برایت سروده ام

شعری به وسعت دوست داشتن

از آغاز لبخند ... تا انتهای گریستن

لبخندت را به مهمانی گریه هایم فراخوان

نگاهت را بدرقه ی دلتنگی هایم کن

و دست های گرمت را پناه دل خستگی هایم

با من بخوان قصه ی گل های عاشق را

با من زمزمه کن حکایت دلتنگی ام را 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 9:41  توسط بانوی سپندارمذ   | 

عید غدیر ... عید ولایت ... بر همگان مبارک باد .

شمیم عزیزم ،

تو به دنیای من اومدی تا من بین آدم ها تنها نباشم

تو به دنیا اومدی ، تا قلبم لبریز از عشق تو بشه

تو اومدی تا یکی از قشنگ ترین پل های ارتباطی بین من و خدا باشی ...

تو اومدی تا من ناز چشم های نازنینت رو خریدار باشم و خنده های قشنگت رو ببینم و شاد بشم

تو اومدی ... و من همراه تو هستم

تا اگه گاهی ... فقط گاهی اشکی روی صورتت چکید ،

منو برای همدلی در کنارت داشته باشی ...

تولدت مبارک گلم

 سلام به همه ی شما عزیزانی که با حضورتون خوشحالم کردید و تولد شمیم رو تبریک گفتید . براتون شادی دل و آرامش خاطر آرزو دارم و سپاس گزارم از محبتتون .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 8:12  توسط بانوی سپندارمذ   | 

سلام به همه ی دوستان و عزیزان . عذر خواهی می کنم بابت تمام دیر آمدن هایم .

دلم براتون تنگ شده !!!!!! تقدیم به شما :

این روزها دلم زیاد می گیرد
نمی دانم تنگ است یا هوای کسی را دارد
هرچه هست حس زیبایی است
با این فصل می خواند زمزمه هایی عاشقانه


پیشاپیش آبانگان بر همگان مبارک باد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 16:10  توسط بانوی سپندارمذ   | 

روز میلاد بانوی مهربانی ها ...

خواهر عاشقی ها ...

حضرت معصومه و روز دختر

بر دختران و به خصوص شمیم عزیزم مبارک باد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 8:3  توسط بانوی سپندارمذ   | 

این روزها چقدر خسته ام .....

 .

.

.

خدایا

آسمانی می شوم آنگاه که تو را

عاشقانه در قلبم حس می کنم

مرا در غربت این زندگی تنها نگذار

و رهایم نکن

در میان طوفان های نا آرامی که از هر سو

موج میزند بر تن خسته و روح نا آرام من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 14:30  توسط بانوی سپندارمذ   | 

می خواهم از روزگار تنهایی ... به وسعت دلتنگی

 برایت قصه بگویم

و به قدر اندیشه های پاک ، برای تو ........ غزلواره ی عاشقی

عاشقانه غزل بسرایم

می خواهم سر به دامنت بگذارم

و به اندازه حجم ابرها به پایت اشک بریزم

ای طلوع روشن تمام آرزوهای من !

ستاره ای باش بر شب های تاریک زندگی ام

تا بیابم راه عبور از برزخ دنیا را

سبد سبد اشک چشمانم

و غزل غزل شعرهای سروده و نسروده ام

فدای مهربانی ات 

چون نسیمی بر وجودم جاری شو تا معطر شوم از حضورت

چشمه ای شو در دلم

تا شستشو دهم قلبم را در پاکی جریانت

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 6:16  توسط بانوی سپندارمذ   | 

بگذار زمانی دیگر در کنار تو آرام گیرم

عاشقانه هایت را برایم تکرار کن تا لبریز شوم از تو ...

ساعتی مرا بپذیر تا محو شوم در  امواج بی پایان چشمانت

لحظه های تنهایی ام را بنگر تا پر شوم از حکایت زندگی

با من سخن بگو تا دلتنگی ام آرام گیرد

نگاهم کن تا به قدر تمام هستی بشناسمت

این نوشته ها ...  دلتنگی من است که تو را فریاد می کند

این قلب بی تاب من است که تو را می خواند 

آن را در مهربانی دستانت محافظت کن 


آمد رمضان و مقدمش بوسیدم / در رهگذرش طبق طبق گل چیدم

من با چه زبان شکر بگویم که به چشم / یک بار دگر ماه خدا را دیدم

هزاران سلام و هزاران درود به همه دوستان عزیزم . ماه مهمانی خدا بر همگان مبارک باد .  خدمت دوستان عزیزم عرض کنم برای مدتی یکشنبه ها به دیدنتون میام ... آزمونی در پیش دارم که باید بیشتر تلاش کنم . برای موفقیتم نیازمند دعای شما دوستان هستم . التماس دعا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 14:32  توسط بانوی سپندارمذ   | 

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست / منّت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری / سرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

اشک غمّاز من ار سرخ بر آمد چه عجب / خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی  / سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند / با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع رنجیده به رنجم ور نی / بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه ی نوش / غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز / ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منّت خاک در توست / زیر صد منّت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست / ور نه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنودست / در سراپای وجودت هنری نیست که نیست   

 

پا نوشت 1-  سلام

پا نوشت2 - میلاد امام زمان و نیمه شعبان رو به همه عاشقان تبریک عرض می کنم .

پا نوشت 3- روزهای خوشی رو در پیش داشته باشید .

پا نوشت 4– خواستم مطلبی در مورد امروز بنویسم اما کاملترین بیان رو در لسان حافظ دیدم .

پا نوشت 5– کاش به جای تزیین رقیبانه کوچه و خیابان های شهر برای بهترین شدن ، پیش از هر کاری

قلب خودمان را برای ورودش تزیین می کردیم .

پا نوشت 6 – به دلیل اشتباهی در انجام ویرایش وبلاگ متاسفانه اکثر لینک های وبلاگ حذف شدند من

 تعدادی رو دوباره ثبت کردم اگه وبلاگی از قلم افتاده خواهش می کنم به من خبر  بدید تا ثبت کنم .

 سپاس گزارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 8:18  توسط بانوی سپندارمذ   | 

می خواهم به وسعت عشق در تو پایان پذیرم

تو که خود آغاز و پایانی در ترنّم ذرّه ذرّه هستی

راستی ... !  هنوز مرا به خاطر داری ؟ خاطرم از خاطرات پیشین ، پریشان است

آه چه می گویم ...

جز یاد تو ... جز عشق تو ... در من چیزی باقی نمانده است

بی قرارم و شاید این بی قراری ... دلتنگی فراق است

و من دلتنگ تو هستم

آخر من هم انسانم و دلتنگی ویژگی من است

حتی اگر روزی خاک شوم ...

سنگ و یا صخره 

و یا شکوفه ای بر درخت

باز هم دلتنگ تو می شوم

دلتنگ روزهای عاشقانه ام با تو ...

به خاطر داری ؟

افسوس که روزها چه با شتاب  گذشتند و دست روزگار

بین ما فاصله ای افکند به قدر دوری

اما من غم فراق را دوست دارم

غمی که یادت را در من زنده می کند

و من زیباتر می بینم تو را

آنگاه که با قطره ای اشک از چشمانم می چکی و قلبم را در دست می گیری

آنگاه که در ترنم عاشقانه ای شیرین ... بر زبانم جاری می شوی ..

من غم دوری تو را دوست دارم آنگونه که تو را ....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 7:58  توسط بانوی سپندارمذ   |