عذرخواهی

سلام و درود به همه دوستان قدیم و جدید.

سلام و درود به همه دوستان قدیمی که شاید به طور اتفاقی دوباره اینجا سری بزنند. چون تعداد دوستان و همراهای خدا رو شکر زیاد هست ؛ اسامی را نمی‌نویسم که نامی از قلم نیفتد.

دیروز بعد از مدتها به این وبلاگ سر زدم و مطالب را خواندم؛ گفتگوها و همدلی و همفکری که بین دوستان در مورد مطالب مختلف در جریان بود و گره‌گشایی‌ها و شریک غم و شادی بودن‌ها.. همه و همه خاطراتی شد که باقی ماندند.

خدای را سپاس بابت همراهی دوستان بسیار فرهیخته و عزیز.

سالهای پیش که اینجا مطلب مینوشتم؛ دوستان زیادی بودند از شهرهای مختلف ایران و یکی دو مورد از کشورهای دیگر. عزیزانی که همراه و همدل بودیم مثل یک خانواده. در وبلاگهای هم حضور داشتیم و گاهی اگر مشکلی بود، همفکری میکردیم و سنگ صبور و رازدار سخنان یکدیگر بودیم.

خیلی‌ها دیگر ننوشتند. تعدادی وبلاگهایشان را تعطیل کردند. امیدوارم همه در شادی و سلامتی و حال خوب باشند. من هم ننوشتم چون دو بار با فواصل طولانی رمز وبلاگم را گم کرده بودم و ایمیلم را هم فراموش کرده بودم.

با تمام این حرفها خواستم بگویم دوست عزیزی از اهالی خاک پاک کرمان، دیار کریمان اینجا بود که به خاطر مطلبی از من رنجیده خاطر شد و رفت. عذرخواهی کردم. باز هم عذرخواهی میکنم.

دوست خوبم از اهالی کرمان؛ اگر روزی اتفاقی این مطلب را خواندی لطفاً پیامی برایم بنویس البته با نشانی ، آدرسی ، چیزی که بتوانم پیدایت کنم. چند سال پیش سفری به کرمان داشتم اما نمی‌دانستم سراغت را از کجا و از چه کسی بگیرم.

سپاسگزارم از همه عزیزان. 🙏🏻💐

زاد روز

انصاف نبود آن رخ دل‌بند نهان کرد
زیرا که نه رویی‌است کز او صبر توان کرد
امروز یقین شد که تو محبوب خدایی
کز عالم جان این همه دل با تو روان کرد

سعدی

شمیم جان؛ تولدت مبارک. ❤️💐

شمیم جان؛ عزیز دلم

واقعاً دلم نمیاد که اینجا برای همیشه تعطیل بشه. یه روزی با دنیایی از عشق برای تو شروع به نوشتن کردم. تو تمام وجود من هستی. دوستت دارم بوی خوش زندگی من!

مدتی هست که ما در طلبش سوخته‌ایم
شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران

غمزه توست که مست آید و دل‌ها دزدد
نرگس توست که ساقی است دهد رطل گران

مولانا

تولد

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
مولانا

سلام شمیم جان. چه اتفاق خوبی که امروز یکم اسفندماه با تولد خودم رمز این وبلاگ رو پیدا کردم.❤️

پیام تبریک تولدت که سحرگاه خواندم، زیباترین هدیه بود. ممنونم عزیزم. دوستت دارم گلم.❤️

دوستان قدیمی دیگر نیستند یا وبلاگهاشون رو بستند و یا مدتهاست مطلبی ننوشتند. امیدوارم همه در سلامتی و آرامش و خوشی باشند.

من هم این وبلاگ رو کمی مرتب کردم. پیوند وبلاگهای حذف شده رو هم برداشتم. نظرات مطالب قبل رو بستم چون دوستان پیشین دیگه هیچکدام نیستند و سالهاست که کسی هم پیامی نگذاشته.

با آرزوی روزهای سرشار از شادی و سلامتی و نور برای همه 🙏🏻🙏🏻

غزل

سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی

هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است
گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی

نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است
شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی

سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم
دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی

هر که او عاشق جسم است ز جان محروم است
تلخ آید شکر اندر دهنِ صفرایی

ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی
کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی؟

آفتابی که ز هر ذرّه طلوعی داری
کوه‌ها را جهت ذرّه شدن می‌سایی

چه لطیفی و ز آغاز چنان جبّاری
چه نهانی و عجب این که در این غوغایی

گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده، مگیر!
ور بگیری تو مرا ، بخت نو ام افزایی

صورت عشق تویی، صورت ما سایه تو
یک دمم زشت کنی باز تو ام آرایی

می‌نماید که مگر دوش به خوابت دیدم
که من امروز ندارم به جهان گنجایی

ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست
همرهان پیش شدستند که را می‌پایی؟

هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند
شعله دم می‌زند این دم، تو چه می‌فرمایی؟

شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد
تابش روز شود از وی نابینایی

حضرت مولانا

نی نامه

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیّتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظنّ خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من

سِرّ من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده‌هایش، پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصّه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزی است روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید و السّلام

حضرت مولانا

روی خوب

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

حافظ

ادامه نوشته

خوشحالی

وای شمیم جان

رمز این خانه را یافتم و خوشحالم .

امیدوارم تو هم با خوشحالی از آزمون امروز به خانه برگردی.

شعری از حضرت مولانا

انبیا گفتند نومیدی بد است/ فضل و رحمت های باری بی حد است

از چنین محسن نشاید ناامید / دست در فتراک این رحمت زنید

ای بسا کارا که اول صعب گشت/ بعد از آن بگشاد شد سختی گذشت

بعد نومیدی بسی اومید هاست / از پس ظلمت بسی خورشیدهاست...

مثنوی. دفتر سوم

و این است عشق ...

مدتی پیش یکی از شبکه های تلویزیونی برنامه ی مستندی از زندگی دکتر مرتضی شیخ ( متخصص کودکان ) پخش می کرد . ایشان متولد 1286 خورشیدی در تهران و ساکن و شاغل در مشهد بود و در سال 1355دعوت حق را لبیک گفتند . اکنون نیز بیمارستانی به نام او در مشهد مشغول مداوای بیماران است . این شخص در زندگی و کارش آنقدر درستکار و خوب بود که هر کسی آن برنامه را دیده باشد ، بدون تردید تحت تاثیر قرار گرفته است . پزشکی که مادیات زندگی برای او هیچ ارزشی نداشت به همین دلیل هم در تمام مدت طبابتش در مطب خود برای دریافت حق ویزیت ، منشی نداشت . هر کس هر قدر در توان داشت پرداخت می کرد اما بیماران او اغلب از مردم محروم بودند و پولی برای پرداخت نداشتند . دکتر به همسرش سفارش کرده بود هنگامی که او در خانه است اگر بیماری به در خانه آمد او را بپذیرد و دکتر را مطلع کند حتی اگر نیمه شب یا دیر وقت باشد . کسی که حتی در خیابان اگر حس می کرد کودکی بیمار است او را معاینه می کرد . در زمان حیاتش همه مردم شهر او را می شناختند و روزی که از دنیا رفت ... می گویند وصیت کرده بود او را در قبرستان منطقه ی محروم شهر دفن کنند تا در قیامت در میان آن مردم محشور شود . روز وفات او با روز شهادت امام رضا مصادف شده بود و هنگامی که اقوام و نزدیکان او را برای تشییع می بردند به دسته های عزاداری برخورد کردند . جنازه بر دست مردم شهر و عزاداران حسینی در حرکت بود و به سمت حرم امام رضا می رفت . خانواده اش می گفتند ما از جنازه و جمعیت تشییع کننده عقب ماندیم و وقتی به دنبال جمعیت به صحن قدیم حرم رسیدیم که جنازه دفن شده بود ... و این است عشق ...

عزیزان علاقه مند برای مطالعه بیشتر می توانند به آدرس سایت مرکز آموزشی ، پژوهشی و درمانی دکتر شیخ مراجعه فرمایند .

http://www.mums.ac.ir/sheikh/fa/Drsheikh