مثنوی عرفانی منطق الطیر سروده عطار نیشابوری است و مجموعه ای از لطایف حکمی و نکات قرآنی . مضمون این کتاب حرکت جمع کثیری از مرغان جهان برای یافتن سیمرغ در کوه قاف است که عرفا سیمرغ را دل آدمی می دانند . تشبیه جان آدمی به مرغ و کالبد او به قفس و گرفتاری هایی که این مرغ دارد در آثار بیشتر فلاسفه عارف و صوفیان دیده می شود . اما هیچ یک چون عطار نتوانسته اند این مضامین را در هم ادغام کرده و به خوبی بیان کنند .عطار در این کتاب سیر و سلوک اصناف بشر را که همان مرغان هستند از اولین قدم تا نهایت و از مبدا حرکت تا منتهای غایت و عبور از راه های پر مخافت و عجیب ، نکته به نکته توضیح می دهد . نام کتاب خود را نیز از آیه ای از قرآن در سوره نمل اخذ کرده است . عطار از داستان حضرت سلیمان و هدهد کمک گرفته و هد هد را به علل مختلف به عنوان راهنمای مرغان انتخاب می کند . هدهد از خطرات و سختی راه برای مرغان می گوید . از گرسنگی و تشنگی و رنجی که باید تحمّل کنند .... در نهایت خیل کثیری از پرندگان مشتاق از جان گذشته به پرواز در می آیند و در هر مرحله از حرکت ؛ عده ای با بهانه های مختلف از ادامه راه سر باز می زنند و در نهایت فقط سی مرغ باقی می مانند که به مرحله فنا می رسند ....

منبع : منطق الطیر به کوشش سید صادق گوهرین

عالمی پر مرغ می بردند راه / بیش نرسیدند سی آن جایگاه // سی تن بی بال و پر،رنجور و سست/ دل شکسته،جان شده،تن نادرست// حضرتی دیدند بی وصف و صفت / برتر از ادراک عقل و معرفت // برق استغنا همی افروختی / صد جهان در یک زمان می سوختی // جمع می دیدند حیران آمده / همچو ذرّه پای کوبان آمده //جمله گفتند ای عجب ! چون آفتاب / ذرّه ای محو است پیش این حساب //دل به کل از خویشتن برداشتیم / نیست زان دست این که ما پنداشتیم //آنهمه مرغان چو بیدل ماندند / همچو مرغ نیم بسمل ماندند.... // آخر از پیشان عالی درگهی / چاووش عزّت برآمد ناگهی // دید سی مرغ خرف را مانده باز / بال و پر نه ، جان شده ، تن در گداز...// گفت هان ای قوم از شهر که اید ؟ / در چنین منزلگه از بهر چه اید ؟ // چیست ای بی حاصلان نام شما ؟ / یا کجا بودست آرام شما ؟// یا شما را کس چه گوید در جهان / با چه کار آیند مشتی ناتوان ؟// جمله گفتند آمدیم این جایگاه / تا بود سیمرغ ما را پادشاه ...//مدتی شد تا درین راه آمدیم / از هزاران سی به درگاه آمدیم // بر امیدی آمدیم از راه دور / تا بود ما را درین حضرت حضور // کی پسندد رنج ما آن پادشاه ؟ / آخر از لطفی کند در ما نگاه // گفت آن چاووش ، کای سرگشتگان / همچو در خون دل آغشتگان // گر شما باشید و گر نه در جهان / اوست مطلق پادشاه جاودان ... // چون همه در عشق او مرد آمدند / پای تا سر غرقه درد آمدند // گر چه استغنا برون زاندازه بود / لطف او را نیز رویی تازه بود //حاجب لطف آمد و در برگشاد / هر نفس صد پرده ی دیگر گشاد // شد جهان بی حجابی آشکار / پس ز نور النّور در پیوست کار // جمله را در مسند قربت نشاند / بر سریر عزت و هیبت نشاند // رقعه ای بنهاد پیش آن همه / گفت بر خوانید تا پایان همه // چون نگه کردند آن سی مرغ زار / در خط آن رقعه ی پر اعتبار // هرچه ایشان کرده بودند آنهمه / بود کرده نقش تا پایان همه // رفته بودند و طریقی ساخته / یوسف خود را به چاه انداخته // جان یوسف را به خواری سوخته / وانگه او را بر سری بفروخته ... // چون شدند از کلّ کلّ پاک آنهمه / یافتند از نور حضرت ، جان همه // آفتاب قربت از پیشان بتافت / جمله را از پرتو آن جان بتافت // هم ز عکس روس سیمرغ جهان / چهره ی سیمرغ دیدند از جهان // چون نگه کردند آن سی مرغ زود / بی شک این سی مرغ ، آن سیمرغ بود // در تحیر جمله سر گردان شدند / باز از نوعی دگر حیران شدند // خویش را دیدند سیمرغ تمام / بود خود سیمرغ ، سی مرغ مدام// ور به سوی خویش کردندی نظر / بود این سیمرغ ، ایشان ، آن دگر // ور نظر در هر دو کردندی به هم / هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم // بود این یک ، آن و آن یک بود این / در همه عالم کسی نشنود این // آن همه غرق تحیّر ماندند / بی تفکّر وز تفکّر ماندند // چون ندانستند هیچ از هیچ حال / بی زفان کردند از آن حضرت سوال // کشف این سرّ قوی در خواستند / حلّ ماییّ و تویی در خواستند // بی زبان آمد از آن حضرت خطاب / که آیینه است این حضرت چون آفتاب // هر که آید خویشتن بیند در او / جان و تن هم ، جان و تن بیند در او // چون شما سی مرغ اینجا آمدید / سی در این آیینه پیدا آمدید // گر چل و پنجاه مرغ آیید باز / پرده ای از خویش بگشایید باز ...// چون شما سی مرغ حیران مانده اید / بی دل و بی صبر و بی جان مانده اید // محو ما گردید در صد عزّ و ناز / تا به ما ، در خویش ره یابید باز // محو او گشتند آخر در دوام / سایه در خورشید گم شد والسّلام